top of page
لوگوی جدید try_edited.png

آیا روابط مادر و پدرمون تأثیر می‌ذاره رو روابط خودمون؟


آیا روابط مادر و پدرمون تأثیر می‌ذاره رو روابط خودمون؟



از همون بچگی، بی‌صدا شروع می‌کنیم به جذب کردن فضای عاطفی اطرافمون. لازم نیست بفهمیمش تا حسش کنیم. طرز حرف زدن پدر و مادر با هم، سکوتشون، تنشی که بینشون بود، محبتی که داشتن یا نداشتن — همه‌اش تبدیل شد به یه فیلنامه‌ی خاموش که توی درونمون
جا خوش کرد.

ما فقط رابطه رو نگاه نمی‌کنیم. یادش می‌گیریم.


مغز اولین چیزی که یاد می‌گیره رو فراموش نمی‌کنه


روابطی که توشون بزرگ می‌شیم به مغزمون یاد می‌ده از ارتباط چی انتظار داشته باشه. روان‌شناسا به این تأثیرات اولیه می‌گن "مدل‌های کاری درونی". اگه عشق با گرما و ثبات بیان شده، احتمال بیشتریه که توی روابط خودمون احساس امنیت کنیم. اما اگه عشق همراه بوده با دوری، انتقاد، یا سکوت، سیستم عاطفی‌مون با همون شکل سازگار می‌شه.


و این سازگاری اغلب تا بزرگسالی دنبالمون می‌کنه — شکل می‌ده که به کی جذب می‌شیم، چطور با دعوا و اختلاف کنار میایم، و اینکه نزدیک بودن به یکی چقدر امن یا ناامن حس می‌شه.


وقتی از کودکی یاد گرفتیم دور بمونیم


وقتی نیازهای عاطفی توی بچگی برآورده نمی‌شن، خیلی‌ها یاد می‌گیرن از نظر عاطفی خاموش بشن. از بیرون شاید شبیه استقلال به نظر برسه، اما زیرش اغلب یه نیاز عمیق به ارتباطه که نمی‌دونه چطور خودش رو نشون بده.


ممکنه خودت رو پیدا کنی که دلت عشق می‌خواد ولی بهش اعتماد نداری. دنبال نزدیکی هستی ولی ازش غرق می‌شی. آدم‌هایی رو انتخاب می‌کنی که از نظر عاطفی در دسترس نیستن — نه چون این چیزیه که می‌خوای، بلکه چون سیستم عصبی‌ات اینو آشنا می‌شناسه.


اگه عشق رو ندیدی، شاید ندونی چطور دریافتش کنی


وقتی عشق توی خونه الگو نمی‌شه، ممکنه بزرگ بشیم و ندونیم چه شکلیه یا چه حسی داره. شاید فکر کنیم محبت باید کسب بشه، باید زیر سوال بره، یا اینکه امنیت از کنترل میاد. و بدون اینکه بفهمیم، اغلب همون چیزی رو بازسازی می‌کنیم که آشناست — نه اونی که خوب حس می‌شه.


از خودت سوال‌های صادقانه بپرس


تغییر واقعی از تأمل صادقانه شروع می‌شه. یه فضا به خودت بده با اینا بشینی.


پدر و مادرم با هم چطور بودن؟ گرم بودن، دور، دعوایی، محترم؟ عشق رو آشکارا نشون می‌دادن یا ازش فرار می‌کردن؟

از نگاه کردن به اونا چی درباره‌ی رابطه یاد گرفتم؟ یاد گرفتم عشق یعنی دعوا؟ که سکوت از حرف زدن امن‌تره؟


توی روابط خودم چطورم؟ از آسیب‌پذیر بودن فرار می‌کنم؟ نیازهام رو بیش از حد توضیح می‌دم؟ بی‌ثباتی رو تحمل می‌کنم چون آشناست؟


اول کجا حس کردم باید عشق رو کسب کنم؟ با ساکت بودن؟ کمک‌کار بودن؟ قوی بودن؟ کامل بودن؟


دنبال یه حسم که در واقع یه خاطره‌ست؟ اونی که می‌خوامش یادم می‌اره کسی از خونه رو — کسی که نتونستم بهش برسم؟


این سوال‌ها اینجا نیستن که تقصیر کسی رو بگذارن. اینجان که کمک کنن ببینی. چون وقتی الگو رو می‌بینی، می‌تونی شروع کنی به فهمیدن اینکه با تو شروع نشد. و اونی که با تو شروع نشد، مجبور نیست تعریفت کنه.


یه فکر برای همراه بردن


متوجه شدن همون شفا نیست. اما جاییه که شفا ممکن می‌شه.


دفعه‌ی بعدی که خودت رو توی یه حلقه‌ی عاطفی دیدی — چه داری دور می‌شی، چه خیلی محکم چسبیدی، چه داری خاموش می‌شی — یه لحظه وایسا و بپرس: این منم؟ یا اینو برای بقا یاد گرفتم؟


این سوال همه چیز رو یه‌دفعه تغییر نمی‌ده. اما یه شروع صادقانه‌ست. و شروع‌های صادقانه، که بارها و بارها بهشون برگردیم، همونجاییه که معنادارترین تغییرها اتفاق می‌افتن.




 
 
bottom of page